یک تو برای من کافیست

پروردگارم …

شکوفایی روزت را سپاس میگویم که تاریکی شب را پایان می بخشد

و تاریکی شب را نظاره گرم که هیاهوی روز را سرانجام است؛

در این میان این “من” هستم که بالا میروم؛

پایین می آیم ؛

خوشحال و غمگین می شوم؛

تهی و سرشار می شوم و باز….

همان میشوم که بودم،

پروردگارم بندگی ام را بپذیر.

با یه بغل هوای تازه

********************
بی‌ تو، من
در خطر و خاطره سرگردانم…
🌺✨

********************

هرشب

به تو شب بخیر میگویم و …

هرشب

به تو شب بخیر میگویم و تظاهر میکنم.

سرباز برنگشته ی جنگی هستی

که هنوز تمام نشده!

که دوستم داری .

که جیب سمت چپ سینه ات

عکس کوچکم را بغل کرده است.

بعد باور هایم را میگذارم زیر بالشم

غلت میزنم تا گریه هایم را نشنوی.

به کسی نگو مخاطب شعر های غمگین من تویی!

شرم دارم زنی بفهمد

مرا در آغوش گرفته ای و عاشقم نشدی.

********************

یک صبح هایی هم هستند که آدم می چسبد به رختخواب و هرکار می کند ، چشم و دلِ لعنتی اش باز نمی شود که نمی شود … !

من اسمشان را گذاشته ام؛ “صبح هایِ بی عشق” ‌.‌..

اصلاً آدم ، بدونِ عشق زندگی کند که چه ؟!

هر آدمی برای نفس کشیدن لازم دارد یک نفر عاشقش باشد …

آن وقت حال و روزِ صبح هایش دیدن دارد …

********************

تا جایی که به یاد دارم

عصرجمعه ای نبود که نوشته شود

عجب عصرجمعه ای …

همیشه عصرجمعه ها با درد گذشت

بد گذشت …

یا عصرجمعه هایی بودند

که هیچوقت نگذشت !

هیچوقت

‌‌

********************

گاهی دلم میخواهد

بالشتِ زیرِ سَرت باشم…

********************

گاهی دلم میخواهد

بالشتِ زیرِ سَرت باشم

سر رویَم بذاری

دستت را دورم بپیچی

و عاشقِ رویِ خنکم باشی،

من هم تا خودِ صبح برایت

لالایی بخوانم،

که صبح وقت بیدار شدن دل کَندنت نیاید،

هِی آغوشم را تمدید کنی

و بگویی:فقط پنج دقیقه یِ دیگر…

*********************

یک روزهایی می آیند

که از گفتنِ «خسته شدم » هم خسته می شویم!

یاد میگیریم که هیچکس در این دنیا

نمی تواند برای خستگی ما کاری کند .

هیچ کس نمی تواند برای معشوقه ی از دست رفته ی مان،

شناسنامه ی المثنی گم شده یمان توی سفر

حقوق دو ماه عقب افتاده مان استاد بداخلاقی که دو ترم متوالی حالمان را می گیرد

دندان های خراب عصب کشی نشده

و برای اینکه نوبت های دکترمان را همیشه آدم هایی با اسکناس های بیشتر مال خودشان کرده اند کاری کند

یک روزهایی می آیند که از گفتنِ خسته شدم هم خسته می شویم!

سعی میکنیم از آب پرتقال های خنکی که مامان دستمان می دهد لذت ببریم

از اینکه امروز ، گل های شمعدانی گل داده اند

از بوی خوب مایع لباسشویی روی آستین پیراهنمان

از نخ کردن سوزن مادر بزرگ و شنیدن قربان صدقه ها با لهجه ی شیرینش

از دیدن اینکه بابا، وسط آن افسردگی لعنتی

با گل زدن تیم مورد علاقه اش سر کیف می آید … دیگر از نق زدن خسته می شویم و

از صدای خنده ی بچه ها موقع سرسره بازی، هوا کردنِ بادکنکشان یا خریدن پشمک های هم قد خودشان توی شهر بازی چشم هایمان می خندند

یک روز

از گفتنِ آن همه خسته شدم خسته می شویم!

و سعی می کنیم حالمان را به حادثه ها، بهانه ها و لحظه های خوب گره بزنیم

یک روز ، از آن همه خسته بودن ها خسته می شویم

و این خستگی!

چه قدر خوب است…

و این خستگی،چه قدر می چسبد …

The following two tabs change content below.

zuri

Latest posts by zuri (see all)